88/08/16
چه بگویم؟
چه اشک ریزان رفتنت را زندگی کردم.
چه اندوه وار پیش چشمم خندیدی
چه اندوه وار سر به زیر انداختم.
بوی تو گرفته ست این شهر
از حضور تو اما خالی.
چه اندوه وار در نقاب ناشناسی، از تو گذشتم.
که تو ندیدی
نه شناختی
و راه کلام بر من بستی.
چه بگویم
چه بگویم از تو که مرا سوزاندی
گرچه به خشمت سوختم و ساختم.
چه بگویم جز سکوت چشم هایم
چه بگویم به عادت های تازه
به تو را دیدن ها با غریبه
چه بگویم ای دوست!
نه فراری
نه قراری
نه چاره یست مرد بیچاره را
تو را تنها به بوسه باد می سپارم
که قرارم به بادی ماندنیست.
پی نوشت:
شنبه - درماشین برگشت از دانشگاه - تمساح!
88/07/15
1
عقل می گوید:
دگرگوني بزرگ در بطن عصر من، نه اعتقاديست و نه باور ديني. دگرگوني بزرگ ريشه هاييست كه در عمق وجود آدميت نهفته است و كم كم رو به سويي فرا عيني پيدا خواهد نمود...
اين مقدمه كوتاه براي تحول باورها و درك توجه بيشتر و بيشتر به سمت تغييرات باشد.
احساس می گوید:
امروز فكر سفر به سرم زد و به دنبال راه حلي براي خالي كردن برنامه ها در به در گشتم تا به اينكه تصميم گرفتم قيد برنامه ها را بزنم و نه سفر!
آدمي كه عاشق باد است قرار ندارد و آدم بيقرار ناشناس.
وقتي كه يك بيقرار عاشق مي شود حتما پا بند ريشه هاي عميقي شده است كه توان كندن ندارد:
((...و عشق
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست.
و عشق
صداي فاصله هاست.
صداي فاصله هايي كه غرق ابهامند. ))
در فضاي شلوغ چهارراه در ميان انبوه خاكيان دل آسماني من نگاه اش به تجمع ابرهاست.
امروزها منتظر يك ناي محزون يك كلام تلخ و گاه شيرين يك تصوير يادآور هستم تا بي اراده صورت خيس خودم را با دست خشك كنم.
امروزها دلم غريب تر، زود به زود مي گيرد. مثل نوزاد، يا خوابم و در غفلت يا بيداري و اشك هايم جاري
امروزها هوا عجيب مي چسبد..

88/07/13
ساز و آواز
بر خدشه پنجه
سوزش آفتاب از سویی
رنگ ترانه
بر منشور ذهن خلاق
هزاران طیف
ناگزیر
لب گشودن به آواز
می خواند می خواند
می نالد
و گاهی دست بر لای سفیدی مو می کشد
مرا چه گذشت؟
از کجا رانده شده
شاید این جایگاه، برتر
شاید درد و رنج، برتر
شاید اگر بر زیر یک سرو
یا بر بالین یک رود
شاید خوشی، یک ضررست.
چه نالیدن ها چه سستی ها
چه سعادتمند دنیا را، ما را
می خواند می خواند
می نالد...
88/07/05
شهر من
پروانه دوش به دوش کبوتر
بر خرده سنگ ها بوسه می زند
و دانه ها
به زیر سنگینی سنگفرش
انتظار باران می کشند
در شهر من
قدرت پیاده ها
به بلندی گام های نگاه است
و کناری، جای هیچ سواری نیست.
شهر من
در هیاهوی جمعه بازار
از رونق رنگ ها افتاده است
چون رونق نفس در پی نفس
فاصله انگشت ها را دستی پر نمی کند
دفتری از شعر دلدادگی و احساس پر نمی شود
و قلم به آتش کشیده می شود
قلم کشیده می شود
قلم دود می شود
و قلم به زیر قامت پا خاموش می شود.
شهر من
از سرودهای ملی لبریز
لب شهروندان به تمسخر لبخند
در شهر من
لحظه بارش باران دلها بارانی ست
غم و غصه عجیب در کوچه خیابانش می پیچد...
88/07/05
یک لحظه دلخوشی
این عابری که از نیمکت گذشت؟
یا این بید مجنون که ناخواسته سایه بر من افکنده است؟
چه کسی می داند؟
از دل خسته من
از حس من
از اشک لحظه های دلتنگی
چه کسی می داند؟
حالت چطور است؟
چه کسی پرسید؟
از من؟ یا که در گفتگو با دل خسته خویش؟
من در میان این حجم اندوه
یک لحظه خوشی را
طنز شکست تو می بینم *
و قهقهه های درون خود را
با نجوای اشک ریزان همراه می کنم
من برای خودخواهی خود
تو را سُخره می گیرم.
پی نوشت:
* منظور از "تو" عابر گذر کرده ست.
88/07/02
نامه ای که شاید هرگز نرسد
نیمکت سوخته ای
عمری لنگ بر سطحی صاف
صاف صاف
خنده های شرم
پابند لرزش های دست
امروز باران نا به هنگام بارید!
وجدان معذب پستچی در هیاهوی شهر پیچید
در کنجی نامه ای جا ماند
نامه ای که شاید هرگز نرسد.

